تبليغاتX
? نقش های ناتمام
 

آموختن آسان نیست!

 

خستگی هر آن در کمین است .

آزرده می شوی احساس شکست می کنی .

شک می کنی که رها کنی و بگذری .

می خواهی برکناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده

اما نه

تو بازنده نیستی

که یک مبارزی!

بیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم

باید بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم

باید آزرده باشیم تا روزی توانمند باشیم

اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی

در پایان

 پیروزی از آن تو خواهد بود !


 

نوشته شده توسط anis در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 4:48 موضوع | لينک ثابت


 

    

 

سال ها از تو گفتم. فقط تو را خواستم. حریم چشم هایم را بستم ، فقط به قاب عکس چشمان تو که رفته بودی ...بی آن که بدانم به کدامین وادی؟!...


 

نوشته شده توسط anis در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 4:47 موضوع | لينک ثابت


             

           ما را به تو سِري ست که کس محرم آن نيست
                                                                    گر سر برود سِر تو با کس نگشاييم

       


 

نوشته شده توسط anis در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 21:37 موضوع | لينک ثابت


        

 آوای باد انگار آوای خشکسالی است ُباید که مهربان بود .زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالی است.    

          


 

نوشته شده توسط anis در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 21:56 موضوع | لينک ثابت


باغ در پنجره

چه غم كه در دل اين برج‌هاي سيماني 

ز باغ و باغچه دورم، در اين اتاق صبور

همين درخت پر از برگ سبز تازه و نغز

كه قاب پنجره‌ام را تمام پوشانده است

به چشم من باغي است.

 

وگر هزار درخت

بر آن بيفزايند

جمال پنجرة من نمي‌كند تغيير

كه بسته راز تسلاي من به صحبت پير

 

-« چو قسمت ازلي بي حضور  ما كردند

گر اندكي نه به وفق رضاست  خرده مگير»


 

نوشته شده توسط anis در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 21:45 موضوع | لينک ثابت


تسليم ...

  

 بدن زيباست. بدن يك عبادتگاه است. اما بدن زماني زيبا نيست كه بداني تو بدن نيستي . اگر از بدن هويت بگيري، زشت مي شود به زندان تو تبديل مي شود نه به عبادتگاه تو.

   اگر بداني من بدن نيستم، بلكه بدن ميزبان من است، آنگاه بدن عبادتگاه تو مي شود. عبادتگاهي كه زيبا، جذاب و مقدس است . اگر اين موضوع را فراموش كني به اين انديشه مي افتي كه من بدن هستم، همانگونه كه ميليونها نفر اينگونه مي انديشند. نود و نه رصد مردم خود را جسم و بدن مي پندارند. هرگاه به اين شناخت برسي كه هرچه در بدن رخ مي دهد هيچ ربطي به هويت تو ندارد، چنان ازاد و رها مي شوي كه احساس سبكباري و بي وزني به تو دست مي دهد كه اين احساس بي وزني اساسي ترين برآيند مراقبه است.

   مراقبه يعني هنر شاهد بودن. و روزيكه آگاه شوي، من نه بدن هستم نه ذهن، به خانه مي رسي . در مي يابي كه كيستي.

   هويت گرفتن از بدن با هويت گرفتن از مرگ،از پيري و بيماري مترادف است. وقتي ديگر از بدن هويت نگيري و آگاه شوي، كه من از بدن جدا هستم ،من اگاهي ام . بي درنگ از بيماري، از پيري و از مرگ رها مي شوي. آنها در بدن  تو حادث مي شوند اما تو شاهدي بر آنهايي. تماشاگري بيش نيستي. آنها به تو كاري ندارند.

                                                        

   بدنيا و زندگي بسيار علاقه مند باش و آنرا دوست بدار، با باد به رقص در آييد! در زير باران برقصيد! با درختان برقص در آييد تا دريابيد كه دين فقط آن نوشته هاي كتاب مقدس نيست، بلكه در سر تا سر هستي گسترده شده است. دين چيزي مرده و بي روح نيست بلكه بسيار سر زنده است و تو براي تماس با آن بايد سر زنده باشي. آنگاه كه شادي تو به اوج خود برسد، با هستي تماس مي يابي.

 

تسليم

 

شما در عمق وجودتان دوست داريد كاملا تسليم شويد؛ بطوريكه همه نگرانيها حل شوند و بتوانيد آسوده باشيد، اما مي ترسيد. همه از تسليم شدن مي ترسند.

معمولا تصور مي كنيم كسي هستيم، در حاليكه هيچ هستيم. تنها چيزي كه بايد تسليم كنيم، نفس كاذب است؛ يعني باور به اينكه كسي هستيم. اين باور افسانه اي بيش نيست. وقتي افسانه را رها كنيد، واقعي مي شويد. وقتي چيزي را كه واقعا نداريد، رها مي كنيد، همان كه هستيد، مي شويد. ما به نفسمان وابسته مي مانيم؛‌ زيرا تمام عمر تعليم ديده ايم كه مستقل باشيم. تمام عمر تعليم ديده ايم و برنامه ريزي شده ايم كه بجنگيم؛‌ گويي كل زندگي چيزي جز ستيز براي بقا نيست.

زندگي را فقط وقتي تسليم شديذ، مي توانيد بشناسيد. آنگاه دست از جنگيدن بر مي داريد و لذت مي بريد. در غرب، مفهوم نفس بسيا رقوي است و همه سعي دارند بر چيزي غلبه كنند. مردم حتي از غلبه بر طبيعت حرف مي زنند. در حالي كه اين حرف كاملا احمقانه است. ما قسمتي از طبيعت هستيم. چگونه مي توانيم بر آن غلبه كنيم؟ مي توانيم آنرا نابود كنيم، اما نمي توانيم بر آن غلبه كنيم. به اين ترتيب است كه كل طبيعت به تدريج نابود مي شود و محيط زيست در هم مي ريزد.

چيزي وجود ندارد كه بتوان بر آن غلبه كرد. در حقيقت،‌ بايد با طبيعت و در طبيعت حركت كرد و به طبيعت اجازه داد تا وجود داشته باشد.


 

نوشته شده توسط anis در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 21:17 موضوع | لينک ثابت


بنیان وجودی.....

 

کسی که براستی دیندار است زندگی عادی خود را در نهایت خوشی و سر مستی می گذراند. او زندگی را عادی و معمولی نمی پندارد، بلکه با شور و حالی وصف ناپذیر سپری می کند. زندگی موهبتی از جانب کل و فراسوست. باید حرمت آنرا نگاه داشت، باید به آن عشق ورزید و قدر آنرا دانست. زندگی براستی موهبتی عظیم است. همه این درختان، پرندگان، انسانها، رودخانه ها، ستاره ها و این آسمان پهناور، همه این ابدیت... براستی عجیب و دور از انتظار می نماید که کسی بتوانددر این جشن هستی چهره عبوس و غمگین خود را بگیرد.

اما جدی و عبوس بودن بسیار ستوده شده است و به همین دلیل انسانها کوشیده اند تا جدی باشند. خنده هایشان را سرکوب کرده اند. رقص شادی اشان را در نطفه خفه کرده اند. خودشان را علیل و از کار افتاده ساخته اند. به هر طریق ممکن وجودشان را از کار انداخته اند تا بتوانند خود را با الگوی قدیسی مورد احترام منطبق سازند.

بزرگ ترین جنایت ها علیه انسان صورت گرفته است. زمان اصلاحات فرا رسیده. تا به حال خیلی دیر شده است. ما باید اکنون و اینجا زندگی کنیم. قرار بر این نیست که اکنون و اینجا را فدای سودای بهشت کنیم. این لحطه، مادر لحظه دیگر است. محکوم کردن این لحظه خطرناک است. قدر این لحظه را بدان، آنرا دوست داشته باش و در آن خوش باش!

 

                                                  

 

اگر درون انسان را بکاوی، او را تلی از نه های انباشته به روی هم خواهی یافت. نه و فقط نه. هر قدر عمیق تر، نه هایی بزرگ تر و تنومند تر. حتی نمی توان در گوشه ای یک آری یافت. اگر هم یافت شود یک آری ناتوان و از کار افتاده خواهد بود. یک آری بیچاره که به قتل رسیده و لگد کوب شده است!

زندگی را می توان به یک آری مطلق تبدیل ساخت اما برای اینکار باید آنرا از بنیان در هم ریخت. نه های تو هم می توانند ذوب و در قالب آری ریخته شوند. این کار آنگونه که خیلی ها گمان می کنند دشوار نیست. برای بسیاری چنین شده است – برای محمد، بودا، زرتشت، مسیح و ... چنین شده است. برای تو و همه هم می تواند چنین شود. در حقیقت ما بدنیا آمده ایم تا چنین شود. و این همان چیزی است که من آنرا تغییر روش زندگی از نثر به شعر و از ریاضیات به موسیقی می نامم. آنگاه زندگی یک آواز و ترانه، یک سر مستی می شود.

من درس مذهب غم نمی دهم. من مخالف تمام مذهب های خودآزار و دگر آزار هستم. من نوع جدیدی از دینداری را آموزش می دهم که در عشق و نه در ترس، در لحظه اکنون و نه در آینده، در قلب و نه در عقل و منطق ریشه دارد.

 

حالا چي؟

 وقتي كاري انجام ميدهيد- چيزي مي تراشيد، نقاشي مي كنيد، مجسمه مي سازيد- و در آن غرق مي شويد، لذت مي بريد. اين كار مدي تيشن شما مي شود، طبعا به ذهن باز مي گرديد و ذهن مي پرسد: « چه فايده؟ »‌

گفته اند وقتي گيبون نوشتن تارخ جهان را به پايان رساند، شروع به گريستن كرد. او سي سال شب و روز كار كرده بود، در شبانه روز فقط چهار ساعت خوابيده بود و وقتي كارش تمام شد، گريست. همسر و شاگردانش متعجب شده بودند.

آنها گفتند:‌ « ‌چرا گريه مي كني؟‌ »‌ همه خوشحال بودند كه كار او تمام شده بود. اما گيبون اشك مي ريخت و مي گفت: « حالا چه كنم؟ من هم به اتمام رسيدم. » ‌گيبون سه سال بعد مرد؛ زيرا كار ديگري نداشت كه انجام دهد. هميشه مرد جواني بود، ولي وقتي كارش تمام شد، پير شد. اين موضوع براي هر خالقي اتفاق مي افتد. يك نقاش، بسيار پرشور نقاش مي كند و وقتي كارش تمام مي شود، احساس مي كند:‌ « حالا چي ؟ »‌ بايد از آگاهي بالايي برخوردار بود تا تشخيص داد كه لذت نقاشي در نقاشي است. نتيجه اي در ميان نيست؛‌ هدف و وسيله از هم جدا نيستند.


 

نوشته شده توسط anis در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 20:57 موضوع | لينک ثابت


باز هم حقیقت نهفته ......!

 

          

 بسان گردش زمين و ديگر سيارات به دور خورشيد، وجود دروني تو در مداري به مركزيت شادماني در گردش است. اگر تو از اين نكته آگاه شوي، همه چيز واضح و روشن مي شود. ديگر در تاريكي كورمال كورمال نمي روي، بلكه مستقيم به مركز مي روي. و با آغاز حركت تو به سوي مركز، زندگي ات به نور دگرگون مي شود.

من چهار چيز را مي آموزم: زندگي، عشق، خنده و نور. و اينها دقيقا به همين ترتيب روي مي دهند.

نخست زندگي – تو بايد سرزنده، پرشور و پر حرارت زندگي كني. نبايد از زندگي كناره بگيري. اگر تو سرشار از زندگي باشي، عشق با پاي خود خواهد آمد، زيرا تو با اين سرزندگي و با اين انرژي سرشار چه مي تواني بكني؟ غير از سهيم شدن آن با ديگران راهي نداري و عشق يعني نثار انرژي زندگي. و لحظه اي كه انرژي زندگي را نثار كني، تمام غم ها ناپديد مي شوند و زندگي يك خنده از ته دل مي شود.

پس از بروز اين سه، چهارمين پديده خود به خود رخ مي نمايد. اگر اين سه پديده را تحقق ببخشي، چهارمين آن از فراسو به تو پاداش داده مي شود. آنگاه نور در تو فرود مي آيد. و با ورود نور، تو روشن مي شوي. اين همان معناي به روشني رسيدن است.

                                            

مردم معمولا زندگي بسته اي را سپري مي كنند. درها و پنجره هايشان را باز نمي كنند. در ترس و پنهان زندگي مي كنند و هميشه از ناشناخته ها مي هراسند. نمي گذارند خورشيد و باد و باران وارد وجودشان شود. اما اگر تو يك شاخه گل سرخ را در اتاقت محبوس كني و در و پنجر ها را ببندي تا هيچ باد و باران و خورشيدي به آن نرسد، نمي تواني به بقاي آن شاخه گل اميدوار باشي. آن گل خواهد مرد. اين همان روش زندگي مردم است – مردم نيمه جان زندگي مي كنند. به جاي زندگي كردن، جان مي كنند!

تو براي اينكه براستي زندگي كني بايد در دسترس هرچه كه هست باشي. بايد باز و پذيرا باشي و تمام ترسها را دور بريزي. فقط يك چيز وجود دارد كه بايد از آن ترسيد و آن خود ترس است. غير از ترس، هرگز از هيچ چيز نهراس، زيرا ترس تو را فلج مي سازد. تو را مي كشد. با وجود تمام ترسها حركت بسوي ناشناخته را آغاز كن تا زندگي ات را با چيزهاي جديد بسياري آشنا شود كه هرگز از آنها آگاه  نبوده اي. هرگاه ماجراهاي زندگي بيشتر شود، شور و هيجان تو هم بيشتر مي شود. با آغاز حركت سوي ناشناخته، با چنان ماجراهاي فراواني روبرو مي شوي كه بطور طبيعي آگاه تر و بيدارتر و هشيار تر مي شوي.

تو داري بر لبه تيغ راه مي روي، چگونه ممكن است خواب آلود و منگ باشي؟ بايد مراقب و هشيار باشي، زيرا اين كار خطرناك است. و هرگاه خطري وجود داشته باشد، هوش تو تيز مي شود و هرگاه هوش تو تيز باشد سر مستي اوج مي يابد و تو هر لحظه را در هيجان سپري مي كني.

فقط در فضاي ماجراجويي، شور و هيجان، عزم جزم، مخاطره، هشياري و آگاهي است كه درون تو شكوفا و غنچه وجودت تبديل به گل مي شود.

 

فلاكت

 طبيعت مي خواهد هركس يك فرمانروا باشد. طبيعت فقط فرمانروا خلق مي كند، اما ما هرگز اين خواست طبيعت را نمي پذيريم.

سرور، تنها معياري است كه نشان مي دهد آيا به حقيقت نزديكتر مي شويد يا نه. هرچه به حقيقت نزديكتر شويد، ‌مسرورتر خواهيد بود. هرچه دورتر از حقيقت باشيد، فلاكت بيشتري خواهيد داشت. فلاكت، دور بودن از حقيقت است. سرور، ‌قرابت و صميميت با حقيقت است. وقتي كسي با حقيقت يكي مي شود، سرور غايي حضور خواهد داشت؛‌ سروري كه از دست رفتني نيست؛‌ زيرا همه فاصله ها ناپديد مي شود. تمام فضاي ميان شما و حقيقت از ميان مي رود.

حقيقت در هسته مركزي وجود ما نهفته است، ولي ما در محيط وجودمان زندگي مي كنيم. مثل آن است كه در ايوان قصري باشيم و خود قصر را فراموش كنيم. آن ايوان كوچك را تزيين كرده ايم و تصور مي كنيم همه چيز فقط همانجاست. ما گداياني هستيم كه خود را محكوم و سرزنش كرده ايم. طبيعت مي خواهد هركس يك فرمانروا باشد. طبيعت فقط فرمانروا خلق مي كند، اما ما هرگز اين خواست طبيعت را نمي پذيريم. ما در فلاكت خود شاديم. فلاكت چيزي به ما مي دهد و آن نفس است. فلاكت، نفس را ايجاد و سرور آن را دور مي كند.

دوست داريم وجود داشته باشيم، حتي به قيمت فلاكت زدگي. نمي خواهيم ناپديد شويم و اين قمار است. بايد ناپديد شد. فقط آن زمان، حقيقت و سرور امكانپذير مي شوند.

 

 


 

نوشته شده توسط anis در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 16:53 موضوع | لينک ثابت


          

           

    کاش در کتاب قطور زندگی ، سطری باشیم ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی !

 


 

نوشته شده توسط anis در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 3:7 موضوع | لينک ثابت


تک بیتی ها

                                                                                                                       

                                                                ÌÌÌÌ                 

 

شراب ارغوانی چاره رخسار زردم نیست              بنازم سیلی گردون که رنگم ارغوانی کرد

 

                                                            

تا به فکر خود فتادم روزگار از دست رفت           تا شدم از کار واقف وقت کار از دست رفت

 

                                               

فغان که کاسه ی زرین بی نیازی را                    گرسنه چمی ما کاسه ی گدایی کرد

 

                                                         

 

رونقی بی گل خندان به چمن باز نماند                 یارب آن نو گل خندان به جمن باز رسان

 

                                                               

تمنای وصالم نیست عشق منبگیر از من              به دردت خو گرفتم نیستم دربند درمانت

 

                                                       

هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت               شد آب سرد  گرمی بازار خویش را

                                       

                                     

 


 

نوشته شده توسط anis در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 3:2 موضوع | لينک ثابت


 

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون معتقدند یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت !

                                                               

خود را نگران آنجه  که می دانی یا نمی دانی نکن نه به گذشته بیاندیش ،نه به آینده فقط بگذار دستان خدا هر روز شگفتییهای اکنون را برای تو بیافریند!

 

با همه چیز در آمیز و با هیچ آمیخته نشو ، در انزوا ماندن نه سخت است نه باارزش !

زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می شوند پس هر وقت در قسمت تاریک زندگی واقع شدی بدان که خدا وند می خواهد یک تصویر زیبا از تو بسازد >

                                                              

عشق جون رود است هرگز میندیش که با رسیدن به جویباری کوچک یا بارسیدن به چشمه ای حقیر، عشق را یافته ای!

 

آنقدر شکست خوردم تا را شکست دادن را آموختم !!!!!!

 

شادی پروانه ای است که هر چه تقلا کنی نمی توانی آن را شکار کنی ، باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیند!

                                             

در آیئن خدا هیچ کس فراموش شده و تنها نیست !

 

آسمان نان روزانه چشم های ماست !

با قناعت امور خود بکذران تا پادشاه خود شوی!

 

از مخالفان مهراسید زیرا باد بادک با باد مخالف بالا می رود !


 

نوشته شده توسط anis در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ساعت 23:1 موضوع | لينک ثابت


خدا گونه بودن!یا انسان بودن؟

 

انسان با توانايي خدا شدن به دنيا مي آيد اما يك حيوان باقي مي ماند، زيرا خود را به انرژيهاي خام محدود مي كند. هرگز نمي كوشد انژيهاي خام خود را پالايش كند.

اين انرژيها را مي توان تغيير داد : خشم را مي توان به مهر دگرگون ساخت- فقط بايد آنرا از صافي مراقبه گذراند. زياده خواهي را مي توان به دست و دلبازي، شهوت را مي توان به عشق و عشق را مي توان به عبادت دگرگون ساخت. ولي ما در پايين ترين پله نردبان زندگي مي كنيم. در همان جا كه بدنيا آمده ايم ساكن هستيم. ما هرگز خودمان را انساني با نيروهاي نا شكفته در نظر نمي گيريم. زندگي را بديهي مي انگاريم. انگار كه از قبل تمام و كامل بدنيا آمده ايم! اما اينگونه نيست. ما با نيروي خفته به كمال رسيدن و صعود به مرتفع ترين قله بدنيا مي آييم. اما اين نيرو خفته است. بايد آنرا بيدار ساخت و براي بيدار ساختن آن، تو به راهكار و دانشي نياز داري. آن دانش مراقبه است. دانش مراقبه پيچيده نيست، بلكه بسيار ساده است. اما گاهي اتفاق مي افتد كه ساده ترين چيز زندگي از چشممان پنهان مي ماند. چيزي را كه جلوي چشممان است نمي بينيم، زيرا هميشه به دور دستها مي نگريم. هميشه مجذوب دور مي شويم و ار نزديكترين غافل مي مانيم. چون در دنياي درون گام بگذاري، اين كار را بسيار ساده و در عين حال بسيار زيبا، نشاط آور و پر ثمر مي يابيم. متحير مي ماني كه چگونه مدتي طولاني از اين دنيا غافل بودي. نمي توانيم خودت را قانع كني كه و چگونه اين همه مدت منتظر مانده اي، در حاليكه مي توانستي با برداشتن گامي كوچك، همه وجودت را به خداوندي دگرگون كني.

 

بيهودگي

همه چيزبيهوده است. بايد اين حقيقت را فهميد. اگر آنرا درك نكنيد، هميشه در توهم مي مانيد. همه چيز بيهوده است و در زندگي هيچ پيشرفت و بهبودي وجود ندارد؛ زيرا زندگي پيشاپيش كامل بوده است.

تمام تلاشها براي كامل تر كردن زندگي بيهوده است، اما تشخيص اين نكته نيازمند زمان است. وقتي احساس درماندگي مي كنيد، دو كار مي توانيد انجام دهيد؛ شيوه زندگي تان را تغيير دهيد و آنگاه ماه عسل شروع خواهد شد؛ با اميدها؛ آرزوها و خواسته هاي تازه. البته بعد از چند روز تشخيص مي دهيد كه فردا هرگز نمي آيد. دوباره درمانده مي شويد و همه چيز از نو شروع مي شود.

اين موضوع درست مثل زماني است كه به كسي عشق مي ورزيد. ماه عسل تمام مي شود و عشق پايان مي يابد. پيش از پايان يافتن ماه عسل، به جست و جوي عشق ديگري مي پردازيد. به اين ترتيب، از يك ماه عسل ، به جست و جوي عشق ديگري مي پردازيد. به اين ترتيب، از يك ماه عسل به ماه عسل ديگري مي پريد. مي توان همين طور تا آخر عمر ادامه داد اما، به هيچ وجه موثر نيست. بايد تشخيص دهيد كه نمي توان در زندگي به چيزي دست يافت. زندگي هدف ندارد. اينجا و هم اكنون تا ابد ادامه دارد. زندگي كامل است. نمي توان آنرا بهبود بخشيد.

وقتي اين نكته را دريابيد، ‌ديگر آينده، اميد،‌آرزو و خواسته اي در ميان نخواهد بود. در اين لحظه زندگي مي كنيد،‌از آن لذت مي بريد و شاد مي شويد.

 


ما معمولا هزار و يك چيز هستيم نه يك چيز. انبوه، كثير و پر ازدحام هستيم. اما اگر تو خود آگاه شوي، آرام آرام آن جمعيت چند گانگي خود را از دست مي دهد و يكي مي شود و آنگاه هماهنگي پديد مي آيد.

تو نخست بايد در درونت به هماهنگي برسي و پس از آن مي تواني با جهان آفرينش، با ستارگان، با ماه، با خورشيد، با درختان و با پرندگان هماهنگ شوي. مي تواني با كل و با اين هستي بيكران يكي شوي.

دو نوع اتحاد وجود دارد: اتحاد با خود كه نخستين اتحاد است و اتحاد با كل كه دومين اتحاد است. و با برداشتن اين دو گام همه سفر به پايان مي رسد.

نخست با خود يكي شو، سپس با جهان هستي. چنان خود آگاه شو كه زندگي ات شعر، موسيقي، همنوايي، وحدت و يگانگي شود. و تا زمانيكه اينگونه نشود در پوچي و بيهودگي زندگي كرده اي.

 

در دنيا دو گروه انسان وجود دارند: انسانهايي وجود دارند كه زياده خواه اند و هيچگاه از آنچه دارند لذت نمي برند. اگر چيزي كه خواهان آن هستند در اختيارشان قرار گيرد، باز هم  بيشتر خواهند خواست و از آن لذت نخواهند برد. لذت بردن از زندگي را تا پايان عمر به زمان آينده موكول خواهند ساخت. زندگي آنان چيزي نيست مگر به تعويق انداختن هاي مكرر. هميشه فرداست و فردا. امروز بايد كار كنند. امروز بايد پول در آورند. فردا خوشي خواهند كرد. فردا لذت خواهند برد. اما اين فردا هرگز نخواهد رسيد، زيرا هميشه امروز است. بنابراين اينان بدون اين كه بدانند زندگي چيست، زندگي را سپري مي كنند.

دومين گروه كساني هستند كه از آنچه دارند لذت مي برند و خودشان را براي بيشتر داشتن آزار نمي دهند. و معجزه اينجاست كه اينان هرروز چيزهاي بيشتري براي لذت بردن دارند. ظرفيت لذت بردنشان افزايش مي يابد. پيوسته لذت بردن را تمرين مي كنند و در آن ماهرتر مي شوند. تمام حواسشان زنده مي شود و بسيار تيز هوش مي شوند. جريان زندگي اشان پيوسته ژرف تر خواهد شد و هميشه به عمق حركت خواهند كرد.


 

نوشته شده توسط anis در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 23:37 موضوع | لينک ثابت


يكپارچگي طبيعي

 

انقلاب بیرون در مقایسه با انقلاب درون هیچ است. انقلاب بیرون، فقط اصلاحاتی انجام می دهد. یک انقلاب واقعی نیست، زیرا انسان مثل گذشته باقی می ماند. فقط دیوارهایی که او را فراگرفته است تغییر می یابد. زندان تغییر می یابد اما زندانی بدون هیچ تغییری همان زندانی باقی می ماند- در زندانی راحت تر و با امکانات بیشتر، مجهز به تلویریون، زمین بازی و دیگر امکاناتی که در اختیار انسانهای آزاد قرار دارد- اما او هنوز در زندان است و آزادی ندارد.

انقلاب درون است که آزادی می آورد و یگانه راه به ثمر نشاندن آن، مراقبه است. مراقبه یعنی فراگیری فراموش کردن تمام چیزیهایی که فرا گرفته ای. یعنی رها شدن از شرطی شدن ها و خواب واره ها. وقتی تو تهی، پرفضا، ساکت و پاک باشی، انقلاب رخ داده، خورشید طلوع کرده است. آنگاه تو در نور و روشنایی آن زندگی خواهی کرد. و زندگی در روشنایی خورشید درون، درست زندگی کردن است. وقتی تو ساکت، آگاه و بی آلایش باشی و آسمان درونت سر شار از شادمانی باشد، برای نخستین بار با طعم زندگی حقیقی آشنا می شوی. می توان آنرا خدا نامید. می توان روشنی، رهایی حقیقت، عشق، آزادی و شادمانی نامیدش. اینها نامهایی مختلف هستند که به پدیده ای واحد اشاره دارند.

                                                

انسان یک نردبان است- امکانات فراوانی در او وجود دارد. او هم یک خطر است و هم یک بلندا. هم یک افتخار است و هم یک رنج و عذاب. پایین رفتن از نردبان بسیار راحت تر است. هیچ تلاشی لازم ندارد. بالا رفتن نیازمند تلاش است. هر قدر بالاتر بروی به تلاش بیشتر نیاز داری. اگر می خواهی به اوج قله خود آگاهی دست یابی، باید خطر را به جان بخری.

تو نباید وجودت را مسلم و بدیهی بشماری زیرا انسان هیچ وجودی ندارد، بلکه فقط مجموعه ای از امکانات است. این زیبایی انسان است و در عین حال عامل بدبختی اوست. انسان باید راه خود را انتخاب کند. او همیشه سر دو راهی قرار دارد. باید هر لحظه دست به انتخاب بزند. انتخاب بین بودن یا نبودن، این بودن یا آن بودن. انسان همیشه از هم گسیخته است.

رهروی، یک تصمیم و یک تعهد برای بالا رفتن تا بالاترین قله است.

                                            

اگر از درون يكپارچه نباشيد، هرآنچه انجام دهيد، از يكپارچگي برخوردار نخواهد بود. در اينصورت، آنچه مي كنيد، فقط مجموعه اي خواهد بود از قطعاتي كه بطور مصنوعي  كنار هم قرار گرفته اند. نتيجه اين جمع آوري مصنوعي، يكپارچگي مصنوعي ست.

مي توانيد با جمع آوري و نصب قطعات مختلف يك اتومبيل،‌از آن استفاده كنيد، ‌ولي هرگز امكان ندارد يك شاخه گل را به اين ترتيب بسازيد؛ گل بايد رشد كند تا تبديل به گل شود. گل يك مجموعه طبيعي است. گل داراي يك مر كز است كه قبل از هز چيز خلق مي شود و سپس اجزاي ديگر پديد مي آيند. در حاليكه در مجموعه هاي مكانيكي و مصنوعي، ‌ابتدا قطعات ساخته مي شوند و پس از كنار هم گذاشتن قطعات، ‌كل مجموعه به وجود مي آيد.

مي توان شعري گفت كه هيچ احساس شاعرانه اي در آن وجود نداشته باشد ومي توان داستاني نوشت كه هيچ نقطه عطفي در آن نباشد؛ پر از جنجال و سر و صدا، ‌در حاليكه معنا در آن خبري نيست.

معنا در يك اثر هنري،‌ از خالق اثر مي آيد. اگر شاعر چيزي درونش داشته باشد، شعر او از زيبايي و معنا برخوردار است؛ ‌تنها در اينصورت، شعر او زنده خواهد بود... اين شعر باقي مي ماند، ‌زندگي مي كند و به مرور زمان حتي رشد مي كند، درست مانند فرزندتان؛ ممكن است خودتان بميريد، ‌ولي فرزندتان زنده مي ماند و بزرگ مي شود. شعر واقعي، ‌حتي پس از مرگ شاعر نيز باقي مي  ماند و رشد مي كند. به همين دليل است كه شعرايي چون شكسپير، مولوي و ..... هنوز زنده اند. شعر آنها از يكپارچگي زنده و طبيعي برخوردار است و تنها كلماتي كه بطور مصنوعي كنار هم چيده شده اند، نيست.


 

نوشته شده توسط anis در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 21:42 موضوع | لينک ثابت


تبریک بهارانه!!!

.

شیشه عطر بهار، لب دیوار شکست و همه جا پر شد از بوی خدا. همه جا آیت اوست

نوروزتان مبارک

 

دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
 تنت سالم سرایت سبز باشد
 برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند


 

نوشته شده توسط anis در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 21:6 موضوع | لينک ثابت


یاشاییش

 

تو هرچه داشته باشي ممكن است گم شود، به سرقت برود و يا از دست تو گرفته شود. هرچه هم نتواند، مرگ تو را از دارايي هايت جدا خواهد كرد. اما هرچه كه تو آن شده اي ستاندني نيست. حتي مرگ نيز نمي تواند آنرا از تو بگيرد. تو داراي آن نيستي، خود آن هستي.

از اينروست كه دانايان بزرگ مي گويند: " زمانيكه خدا را بشناسي خدا مي شوي. " انسان با شناخت خداوند خدا مي شود. زيرا شناخت خداوند همچون دانش نيست كه بتواني از يادش ببري. شناخت خدا به اين معناست كه تو به كيفيت تازه اي از وجود دست يافته اي. خدا تنفس و تپش قلب تو شده است. آخرين اتحاد با كل به‌آن ‌معناست كه تو، كل شده اي. در اين نقطه است كه احساس مي كني " من به هدف رسيده ام. هدفي كه در هزاران زندگي به دنبال آن بودم. خانه اي كه بدنبال آن مي گشتم. من خانه هاي بسيار فراواني ساخته ام اما هيچيك از آنها واقعي نبودند. فقط يك كاروانسرا بودند و من هميشه مي بايست آنجا را ترك مي كردم. اكنون ممكن نيست اين خانه را ترك كنم، زيرا من خود آن هستم. "

                

در دنيا بمان اما از آن تاثير نپذير و از آن هويت نگير. راه رهروي، زندگي كردن در دنياست در عين نبودن در دنيا. زندگي كردن در دنيا بدون اجازه دادن به دنيا براي زندگي كردن در تو. گذشتن از دنيا با آگاهي كامل از اينكه همه چيز گذراست. پس نبايد آشفته و پريشان شد.

اگر اينگونه زندگي كني، براي تو بدبختي و خوشبختي، شكست و پيروزي يكسان خواهد بود. و اگر به مرحله اي برسي كه بتواني نور و تاريكي، زندگي و مرگ را يكسان بداني، سكوت و آرامشي ژرف، تعادل و توازن در تو پديد مي آيد. آن سكوت ژرف همان حقيقت است.

 

آرزوي بزرگ

 

در وجود هر انساني، عشقي بالقوه و تولد نيافته حضور دارد و ماداميكه اين عشق به فعليت نرسد، ‌در زندگي دچار بيچارگي و بدبختي خواهد شد.

بذر با بذر بودن راضي باقي نمي ماند، دوست دارد به درختي سبز و خرم تبديل شود، سر به آسمان بكشد و در باد برقصد. اين آرزوي بذر است.

هر انساني با آرزويي بزرگ زاده مي شود؛‌ آرزوي شكفتن و به ثمر رسيدن در عشق. من هر انساني را بصورت يك امكان بالقوه مي بينم. چيزي كه هنوز كامل نشده است، ولي بايد كامل شود وتا زمانيكه به كمال نرسد، خوشنودي و آرامشي در كار نخواهد بود. تنها زمانيكه به شكوفايي برسيد، هدفي كه براي آن بدنيا آمده ايد، ‌محقق خواهد شد. تنها در اينصورت، اين آرزوي بزرگ شما برآورده مي شود و از آن به بعد، شادي و سروري را مي چشيد كه قبلا از آن بي خبر بوده ايد.


 

نوشته شده توسط anis در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 21:0 موضوع | لينک ثابت


عبادت

 

    

 تا زمانیکه در وجودت نغمه سرایی نکنی و زندگیت رقص نشود، تا زمانیکه هستی را جشن نگیری، ممکن نیست خدا را بشناسی، زیرا خدا اوج آواز و ترانه، اوج رقص و پایکوبی و اوج جشن زندگی است. خدا به مردم غمگین تعلق ندارد. خدا از آن کسانی است که اهل عشق و خنده اند.

   هستی یک بازی بزرگ است. آنرا جدی نگیر. آنرا با ترانه ای در قلبت بپذیر و شادمانه از آن سپاسگزاری کن. با گامهای سبک و با خنده ای در درون قلبت در دنیا پیش برو تا ناگهان همه هستی الهی شود.

                                                           

   انسان بدون مراقبه انسانی است بدون ترانه در قلبش، بدون شعری در وجودش و بدون شور و حال. بهار او هنوز از راه نرسیده است. گلهایش هنوز منتظرند و هنوز شکفته نشده اند.او هنوز گل نداده. هنوز رایحه اش را پراکنده نساخته است. همچون بذری در خود فرو مانده است: نا آگاه، کاملا ناآگاه از آنچه می تواند باشد و از آنچه هست. همچنان زندگی معمولی خود را می گذراند. بدون نشاط، بدون شادمانی، بدون رقص. در حال جان کندن است. زندگی اش باری است بر دوشش. تلاش می کند این بار را با خود حمل کند. برای او مرگ همچون راه نجاتی است که دیر یا زود به رویش گشوده خواهد شد. همه چیز بپایان خواهد رسید و او خواهد توانست در گور بیارامد.

   زندگی کلاس درس است. ما در این دنیا هستیم تا درسی بیاموزیم و مهم ترین درس زندگیت چگونگی اواز خواندن و رقصیدن و چگونگی شاد بودن است. اینها همه از راه مراقبه ممکن می شوند. مراقبه همه این انرژ یها را در تو رها می سازد. هزاران گل در وجودت می شکوفاند. آنگاه بهشت دیگر بعد از مرگ نخواهد بود. بهشتی اکنون و اینجاست، تنها بهشت حقیقی است.

 

                                

عبادت را بايد در درون حس كرد. مردم معناي عبادت را كاملا فراموش كرده اند.

عبادت يعني برخورد با واقعيت، با قلبي كودكانه؛ نه محاسبه گر، زيرك و يا تحليلگر، بلكه با قلبي سرشار از حيرت و شگفتي. عبادت، ‌يعني احساس اين كه شگفتي و راز شما را احاطه كرده است؛ عبادت، يعني بدانيم كه آنچه پيداست فقط، محيط و حاشيه است و فراسوي آن چيزي مهم با معنا نهفته است.

وقتي كودكي بدنبال پروانه ها مي دود، سرشار از حس عبادت است يا وقتي به جاده اي مي رسد و گلي را مي بيند- گلي بسيار معمولي- با شگفتي كامل مي ايستد و گل را تماشا مي كند؛ وقتي به ماري مي رسد، حيرت زده و لبريز از انرژي مي شود. هر لحظه شگفتي تازه اي در بر دارد. كودك هيچ چيز را بديهي و مسلم فرض نمي كند. اين برخورد، عبادت است.

هرگز چيزي را بديهي تصور نكنيد. وقتي چيزها را بديهي بدانيد، ساكن مي شويد و كودك درونتان ناپديد مي شود، شگفتي تان مي ميرد و اگر در قلب حس شگفتي نباشد، ديگر عبادتي وجود نخواهد داشت. عبادت، يعني زندگي راز آميز است كه به هيچ وجه نمي توان آنرا شناخت. عبادت فراتر از درك آدمي است. هوش با تمام تلاش شكست مي خورد و هرچه بيشتر سعي كنيم زندگي را بشناسيم، ناشناختني تر به نظر مي رسد.


 

نوشته شده توسط anis در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 22:23 موضوع | لينک ثابت


الهي  ...

 

چـــــــون به تو بنگريـــم

 

شاهيم و تاج بر سر

 

و چون به خود نگـــريم

 


خاکيـــــــــــــــم و از خاک کمتر

 

 
عاجز وسرگردانــــــــــم ،
 

 

نه آنچه دانــــم دارم

 

و نه آنچه دارم دانــــــم .


 

نوشته شده توسط anis در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 21:40 موضوع | لينک ثابت


خواهم تو را پنهان كنم در گوشه از قلب خود آيا قبولش مي كني اين كلبه ويرانه را


اولين کسي باش که مي خندد. وقتي دليلي براي خنديدن نمي بيني،همان زماني است که بيشترين نياز به خنديدن است.
اولين کسي باش که مي بخشد.افکار منفي گذشته را براي هميشه کنار بگذار.
اولين کسي باش که کاري را انجام مي دهد.هر چه زودتر اقدام کني، کارهاي بيشتري مي تواني انجام دهي.
اولين کسي باش که تشکر مي کند.برخورد حق شناسانه، زندگي ات را مملو از خوشبختي مي کند.
اولين کسي باش که با موقعيت هاي جديد و متفاوت وفق مي يابد.وقتي تغييرات را مي پذيري، کارهايت را با علاقه بيشتري مي تواني انجام دهي.
ديگر براي داشتن زندگي بهتر منتظر ننشين.بلکه اولين کسي باش که به جلو حرکت مي کند و تنها کسي باش که سبب اين حرکت مي شود.


 

نوشته شده توسط anis در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 22:22 موضوع | لينک ثابت


 

عشق مهماني مودب است که ورودش را با ضربه هاي قلب اعلام مي کند!

                                 

عشق ميوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش ميرسد !


 

نوشته شده توسط anis در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 22:3 موضوع | لينک ثابت


فاصله ها

 

اقیانوس نه تنها در پس امواج پنهان است.بلکه در امواج تجلی می یابد. عشق،ترس را محو می کند،

همچنان که نور ظلمت را. زبان عشق را عقل نمی فهمد

 ذهن و دل دو قطب دور از هم واقعیت اند فاصله بین ذهن و دل؛

 عقل و عشق منطق و زندگی؛

عظیم ترین فاصله است دیوانگی عاشق بیماری نیست.

 در واقع او تنها انسان تندرست است تنها انسان جامع است و یگانه انسان مقدس چون از دهلیز دل دوباره با زندگی پیوند یافته است

عشق پایبند منطق نیست؛عشق غیر عقلانی است

عشق خود زندگی است

عشق چنان تواناست که می تواند ضد خود یعنی نفرت را بپرود


 

نوشته شده توسط anis در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 22:13 موضوع | لينک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران
Time spent here:
JavaScript Codes

FreeCod Fall Hafez